۰۵ مرداد ۱۴۰۰ ۲۲:۰۴

نگاهی انتقادی به کنسرت- نمایش «سی»

فيلسوفان و متفکران در طول تاريخ، معيارها و شاخص هاي متنوعي را در چرايي و چيستي مفهوم زيبايي بيان کرده اند که مي توان از افلاطون و ارسطو به عنوان پيشتاز اين دسته از تحليل ها ياد کرد؛ معيارهايي چون لذت جويي، سودگرايي، کمال طلبي، فرم و ساختار و…. اما با وجود درستي و کارآمدي هر کدام ازاين تحليل ها در جايگاه خود، مي توان مهم ترين و کارآمدترين و اصيل ترين معيار و شاخص ها در چرايي و چيستي زيبايي را وجود عنصر تناسب بين اجزا دانست؛ اجزايي که دست به دست هم مي دهند و يک اثر زيبا و يک شاهکار را خلق مي کنند؛ همانند هنر فردوسي که عظمت هنر او را بي شک مي توان در تناسب تمامي عناصر فرمي و محتوايي شاهنامه يافت. نظريه تناسب با آنکه يک نگرش کلاسيک محسوب شده و از بنيان فکري افلاطون نشات گرفته است، اما در درازناي تاريخ با استقبال زيادي از هر ساحت فکري قرار گرفته و متعاقباً دستخوش تغييرات تکاملي گسترده اي شده است که مي توان نقطه اوج اين نظريه را در تحليل هاي کلوريچ و نگاه ساختارگرايانه عصر مدرن دريافت. عصاره اين نگاه و نگرش در اين است که زماني مي توان از يک اثر، تلقي امر زيبا را داشت که ميان اجزاي آن و متعاقباً مجموعه جزء ها و کل اثر يک رابطه متناسب و يک عدد طلايي حاکم باشد که هارموني، همان جوهره زيبايي است. پس اگر اثري از روي ناآگاهي و عدم تسلط صاحب اثر بر اجزا و کل منسجم، دستخوش بي تناسبي و نابساماني شود، قطعاً اين اثر را نمي توان زيبا دانست. پس زماني که با يک تضاد ناآگاهانه، آنارشيست يا يک عدم تناسب در يک اثر مواجه مي شويم، يا بايد اين ضعف را به خالق آن بازگردانيم يا برداشت هاي نه چندان مثبت ازاين ماجرا داشته باشيم.
با اين مقدمه کوتاه مي توان به اصل قضيه رجوع کرد؛ اخيراً اجرايي نوبنياد از همايون شجريان در کاخ سعد آباد پا به عرصه اجرا نهاد که في الواقع اين گونه مي نمود که يک هنگامه جديد هنري در حال شکل گيري است و مخاطبان با مشاهده تلفيق سه ساحت هنري، يعني موسيقي و تئاتر و انيميشن، پس از مدت ها از يک هنر ناب سرشار خواهند شد، حتي تا لحظه آغازين نمايش اين احساس فرياد مي زند که امشب به جهاني والا وصل خواهيم شد، اما به يکباره پس از چند گامي که از اجراي برنامه مي گذرد، با يک شوک عجيب و يک بغض مهيب روبه رو خواهيم شد که روياي شب را در هم مي شکند؛ شوکي که به همان کل نامنسجمي باز مي گردد و در نتيجه عدم ساختارمندي اين کوشش نافرجام است.
در ابتدا اين توضيح لازم به تذکر است که اين کنسرت-نمايش برخلاف آنچه مشهور شده است، اثري بديع و تازه نيست و قدمت اين اجرا به تاريخ تئاتر باز مي گردد؛ تئاتري که از زمان ارسطو تا شکسپير تلفيق موسيقي و اجرا عنصر هويت بخش تئاتر قلمداد شده و در فواصل گفت و گوها و اجراهاي بازيگران، با عنصر موسيقي و آواز گروه کر همراه بوده است و بخشي از زيبايي تئاتر به همين ترکيب اجرا و موسيقي و نواي خوانندگان بازمي گردد، اما آنچه در مسند تئاتر اين ترکيب را زيبا مي کند و به آن اصالت مي بخشد، همسويي و تناسب موسيقي و متن شعر با متن نمايش و اجراي بازيگران است و از آنجا اين زيبايي نمود بيشتري مي يابد که متن شعر و نواي گروه کر و حتي اپرايي که در دل تئاتر شکل مي گيرد، صرفاً و مشخصاً براي آن اثر نوشته و پرداخته شده است. يعني نويسنده اثر به همراه گروه نوازندگان و هماهنگي با شاعران، نظام موسيقايي مشخصي را براي يک اثر تدوين مي کنند و دقيقاً اين خورندگي و تناسب موسيقي و متن تئاتر ايجاد زيبايي مي کند، اما آنچه در کنسرت- نمايش سي مشاهده مي شود، يک هياهو و ولوله اي از چند موسيقي فيلم و آلبوم هاي متفرقه از کارهاي مشترک سهراب پورناظري و همايون شجريان است که بدون رعايت عدد طلايي تناسب و حفظ نظام ساختاري اثر، در لابه لاي نمايش ها خورانده شده است. اين عدم بافتارمند بودن موسيقي و اجرا در حوزه فرم و محتوا و حتي سبک اجرا، بشدت اثر را دستخوش يک بي منطقي و ناهنجاري کرده است. در يک قسمت از اثر، آهنگ «با من صنما» از موسيقي فيلم آرايش غليظ به کارگرداني حميد نعمت الله به اجرا درآمده که خود جناب نعمت الله در اين پروژه سي نيز نقش مشاور را برعهده دارند. يا آنکه در قسمت ديگري از اثر، آهنگ «دل به دل» از ساخته هاي تهمورس پورناظري به اجرا در مي آيد که در گذشته اي نزديک با آلبوم «نه فرشته ام نه شيطان» وارد بازار شد و در کنسرت «چرا رفتي» بارها و بارها به اجرا درآمد. مي توان از اين خوراندن ها به اجراي آهنگ «آهاي خبردار» از آلبوم رگ خواب اشاره کرد که باز در يک بافت و نظام سبکي کاملاً متفاوتي از متن نمايش ساخته و تنظيم شده است و صرفاً بواسطه اينکه سهراب پورناظري سازنده اين آهنگ زيباست، در قسمتي از اجرا و در کمال بي تناسبي از منظر محتوا، سبک و پيام به دامنه اثر، در صفحه يک پازل نامتعارف و پرهرج و مرج نشانده شده است. اين درست همان ناپختگي است که صرفاً اين قرائت را به ذهن القا مي کند که تک آهنگ ها و خرده نواهايي که منفردانه و به تنهايي مي تواند هرکدام يک شاهکار هنري تلقي شود، به زور و بدون حفظ آهنگ متناسب متني، صرفاً براي به اجرا درآمدن و شايد اغراضي ديگر در جاي جاي اين کنسرت-نمايش وصله شده است و تنها اين شائبه را ايجاد مي کرد که چند تک آهنگ کوتاه را براي خوراندن در قالب يک کنسرت، به يک روايت نامرتبط لحيم کرده اند. اين ناهمواري ها در حوزه اجرا نيز بشدت آزار دهنده است. به عنوان نمونه مي توان از انتخاب بازيگران نقش ها ياد کرد که در برخي موارد بسيار درخور و سزاوار بود و در پار ه اي قسمت ها کاملاً بي فروغ. به عنوان نمونه زال را که نماد عقلانيت و تدبير و پختگي است با اجراي بهرام رادان؛ بيشتر شبيه به يک دن کيشوتي کرده بودند که همان بازي غير تئاتري خود در «راه آبي ابريشم» را بازآفريني کرد و چه از منظر جنس صدا و بافت اجرا و چه از زاويه خلا اجراي تئاتري، بسيار بي تناسب به نقش زال پير مي نمود و ماهيت و ساخت مدرن رادان و هاله امروزينه بودن او، اندر خور نبودن او را براي اين نقش دوصد چندان مي کند. جالب اينجاست که اين بازيگر مدرن سينما از آنجا که در همه ابعاد وجودي امروزي است، در قسمت هايي از نمايش با آوازي بلند و با ساختار موسيقايي پاپ، رودابه را مي خواند که فريادهاي رودابه رودابه گفتن او مخاطب را به ياد فيلم بي پولي و فريادهاي کميک او در آن نقش مي اندازد و خنده حضار نيز پاسخش. شايد بتوان گفت تنها گيشه و افق روشن صندوق، مي تواند اين انتخاب را توجيه کند. نقطه مقابل اين اتفاق در بازي شورانگيز و حيرت آور دلنيا آرام است که نقطه عطفي در اين پروژه لقب مي گيرد و البته بخش تاسف بار نيز روي همين نقطه عطف دور خواهد زد. با آنکه مي توان يکي از بهترين قسمت هاي اين کنسرت-نمايش را بازي و خوانندگي دلنيا آرام دانست، اما به همان دلايل هميشگي و شايد جذاب نبودن ايشان براي گيشه، نه تنها تصويري از ايشان در بروشور و تبليغات کلان شهري و مجازي نمايش ديده نمي شود، که در يک جست و جوي مختصر در فضاي گوگل هم، خلا نام ايشان در اکثر تيترهاي خبري به طور ناباورانه اي ديده مي شود. اين امر درست زماني پررنگ تر مي شود که بازي بسيار قوي صابر ابر نيز در پشت اجراهاي سوپراستارها کم فروغ تر و حتي خاموش مي شود.
همچنين روايت مجهول و سنگين و متعاقباً بي تناسب متن نمايشنامه با اراده فردوسي تحت عنوان برداشتي نو از داستان زال و رودابه، رستم و اسفنديار و رستم و سهراب، صحنه اجرا را به يک معادله چند مجهولي بدل مي کند که بهره مندي از لذت متن و يافتن راز کلمات را مختل نموده و ابهام گفت و گوها و نايافتني بودن گزاره ها، شکل زيبايي اين اثر را از ساختار، معطوف به فرم کرده است. بدان معنا که مخاطب در همراهي معناي نمايش از قافله اجرا باز مي ماند و صرفاً ندانستن و نفهميدنش را حمل بر فاصله افق فکري خود و مولف اثر مي کند و متعاقباً در برابر درک معناي اثر کاملاً تسليم مشاهده فرم مي شود.
البته مي توان کسالت بار بودن برخي از قسمت هاي نمايش را علاوه بر ابهام متن نمايش، به طراحي صحنه نيز مربوط دانست زيرا تنها راز درک زيبايي تئاتر در مشاهده، درک و ايجاد ارتباط با بازي و اجراي نقش آفرينان آن اثر است. به همين خاطر است که فضاي سالن تئاتر غالباً به شيوه اي طراحي مي شود تا مخاطب با درصد بالايي از حرکات صورت و بدن و اجراي بازيگران ارتباط برقرار کند، اما متاسفانه فضاي بيروني و آزاد کاخ سعدآباد به همراه فاصله زياد و غيراستاندارد بسياري از صندلي هاي مخاطبان با بازيگران و عدم تنظيم درست نور -که حتي در مانيتورها هم اين ضعف مشاهده مي شود- کسالت باري برخي ساحت هاي اين اجرا را تشديد مي کند.
البته باز هم مي توان نقطه پرفروغ و رنگين اين کنسرت-نمايش را در اجراي ماهرانه و البته عجيب همايون شجريان برشمرد که اين نکته را دقيقاً در پاسخ تشويق هاي مخاطبان در پايان نمايش سي بوضوح مي توان درک و مشاهده نمود؛ پاسخي که مخاطبان در بهره مندي تمام قامت از نواي همايون بويژه در آهنگ پاياني کنسرت يعني آهنگ «ايران» به پاي همايون نثار مي کنند و در مقايسه با ابراز احساسات خود نسبت به ديگر بازيگران و هنرمندان صاحبنام اين پروژه، اوج رضايتمندي و شايد تنها نقطه رضايتمندي خود را از اين کنسرت-نمايش، با تشويق هاي خود در برابر همايون شجريان فرياد مي زنند. اما بايد گفت که در پس اين شورانگيزي و ولوله پاياني کنسرت-نمايش، مي توان لمس کرد که اين اجرا، به جاي اينکه غمنامه رستم و زال و رودابه باشد، غمنامه ا ي همايوني بود. داستاني که مکرراً در جريان بازاري کردن هنر مشاهده مي کنيم. تراژدي که از اغراض ثانويه، به بهانه هنر و خلاقيت نو سرچشمه مي گيرد. همايون به تنهايي شاهکار بوده و هست اما تن دادن به اين بازي ها با ساختارهاي نامتناسب و ناهموار در عرصه هنر و اجراهاي گيشه محور، شايد غمنامه اي براي او و بيشتر براي ما باشد و تنها دلخوشي مان، در اين توجيه است که شايد او نمي دانست که مي خواهند چنين کنند.


در حال بارگذاری..